در ابان‌ماهماه 1388، 5 نوشته فرستاده‌شده‌است.

وطن, همین و تنها همین ...

هر تلاشی باید که به نتیجه‌ای منتهی بشه, حالا گاهی اون نتیجه ملموسه و قابل درک و دیدن و گاهی می‌شه یه حسه عمیق و بی‌پایان. چند سالی که برای پایان‌نامه وقت گذاشتم, آخرش به یه حسه عجیب از دلدادگی به وطن، فرهنگ, گذشته و حال و آینده‌اش ختم شد. چنان سرشار بودم که روز دفاع نمی‌دونستم چطوری این حس رو بیان کنم. آخرش شد همین چند خط نوشته که یک هو و بی‌هوا اومد به ذهنم: وطن یعنی همه جان و همه تن وطن یعنی جهانی در دل من وطن یعنی خروش این خیال پاک وطن یعنی کوه‌ها سر ... دنباله‌ی نوشته را بخوانید

یک سال گذشت، یعنی دوازده ماه، دوازده ماه ناقابل


امروز سال‌گرد پایان‌نامه است. یک سال پیش در چنین روزی درس‌ام تموم شد و امسال در حال خدمت سربازی. پایان‌نامه برای من روزهای خوب و دلچسبی بود، هرچند طولانی‌شدن و پیچ‌خوردن‌های پیاپی‌اش برخی اوقات حسابی حالم رو می‌گرفت. پایان‌نامه برای من نقطه‌ی شروع یک علاقه بود، یک دغدغه و پاگذاشتن توی راهی که مختصات ذهنی من رو حسابی تغییرداد و احتمالا تا سال‌ها بعد هم اثرش باقی می‌مونه. این راه رو اما خیلی دوست ... دنباله‌ی نوشته را بخوانید

برای صدای مشکوکی که یک سال از خاموشی‌اش گذشت...


سوم آذرماه ۱۳۸۷ احمد آقالو، بازیگر تئاتر،‌ سینما و تلویزیون و هم‌چنین دوبلور و گوینده‌ی پیشکسوت رادیو از میان‌مان رفت. احمد آقالو را همه به خاطر صدای منحصر به فردش به‌یاددارند. صدایی که جنس ویژه‌اش نوعی دلهره و شک را در دل شنونده می‌انداخت. هرچند بازی‌های خوب او را نباید از یادبرد. احمد آقالو را از اولین فیلمی که در دروان دبستان دیدم یعنی پاتال و آرزوهای بزرگ به‌یاددارم و از آن زمان همیشه ... دنباله‌ی نوشته را بخوانید

بی‌خبری و بدخبری


1- روزهای سربازی، روزهای بی‌خبری است. یعنی از صبح تا شب مشغول كارهایی هستیم كه قاعدتا بی‌فایده است. این كارهای بی‌فایده و محیط پادگان و عدم دسترسی به اخبار هم مزید بر علت است. دو هفته‌ی گذشته تقریبا محروم از هر خبری بودم. پنج‌شنبه‌ی پیش فرصتی دست داد تا در یك مرخصی چند ساعته سری به تئاتر شهر بزنم و یكی از آخرین اجراهای «رومولوس كبیر» را ببینم. تئاتر بسیار زیبایی بود و بازی‌های ... دنباله‌ی نوشته را بخوانید

چرخ روزگار و روزهایی سرشار از خاطره


اين نوشته مربوط به 27 ابان است.یك سال پیش. دقیقا یك سال پیش در چنین روزهایی سخت درگیر پایان‌نامه‌ام بودم. روزها آمدند و رفتند تا سرانجام توانستم مجموعه ای را تحت عنوان «خانه‌ای برای فرهنگ ایران» برای دفاع روانه‌ی جلسه كنم. چیزی نزدیك به 3 سال از بهترین روزهای عمرم را برای آن گذاشتم. فكرها و نقشه‌های زیادی هم در سر داشتم. به بخشی از آنها رسیدم و حسرت برخی دیگر به دل‌ام ماند. ... دنباله‌ی نوشته را بخوانید