یادداشت برایِ مرد ِروشن که به سایه رفت* / برای احمد زیدآبادی
این نوشته را همان روزهای نخست بازداشت احمد زیدآبادی نوشتم. احمد را از نزدیک که نه اما از نوشتههایاش میشناختم. از همان نوشتهها هم ارادتی به او یافتم. یکبار از نزدیک در دفتر شهروند امروز دیدماش. از راه رسید. سلام و علیکی کرد و یک راست نشست پشت کامپیوتر. در تمام مدت هم مشغول بود. فقط وقت خداحافظی بلندشد. قطعا او مرا به یاد نمیآورد، اما من و امثال من، شرافت، صداقت و نجابت او را همواره بهیادداریم. متاسفیم که هر بار میشنویم بر او فشار میآورند تا تن به دروغ بدهد. چگونه؟ مگر او را نمیشناسند. امیدوارم که او را آزادکنند و دست از سرش بردارند. در زندگی او هیچ نکتهای باب میلشان نخواهند یافت، مگر چنان فشاری بر او بیاورد که چیزی را بپذیرد.
باری این یادداشت کوتاه، اشارت ارادت من است به او و بزرگمردیاش و شریک دردی است با همسر و فرزندان نازنیناش. قصد انتشارش را در وبلاگ نداشتم، اما آنچه دیروز شنیدم، بر آنام داشت تا با شما بگویماش.
این نوشته در روزآنلاین و جرس نیز منتشرشدهاشت.
یادداشت برایِ مرد ِروشن که به سایه رفت *
در شبی تلخ،
در برهوتِ عصیانزدهیِ خیالی تنگ،
رویایی سبز،
به پهنهیِ گزمگانِ شوماندیش فروافتاد،
رعدِ خاکسترییِ خشم، دامانِ خیابانها را گرفت،
و اسبِ چموشِ توفان، ره ِخانهیِ یاران.
امانتها به باد رفت،
و یاران به بند.
آن مرد هم ....
مرد،
تکیهکرده بر ایمانی استوار،
خندهای از سرِ صداقت سرداد،
با نگاهی از آن اندوهها که میدید،
و آن اندوهها که شد جرماش،
از روشنی به سایه رفت،
و نرفت که بردندـاش.
اینک او
صداقتِ آویخته به دیوارهیِ چنبرهیِ هوسی بیپایان است.
مرد،
نجیبانه برمیافروزد،
با چشمانِ سرخاش سنگفرشِ بیدادها را میکاود،
با تهلهجهیِ فروتنیاش باز گرفتارِ لعنتِ آزادی است،
و نجوایِ سکوتاش، دلهایِ خالی از امیدمان را میلرزاند.
اینک، اکنون
که تناش بیتابِ پرسشهایِ رعشهافکن شده،
سکوت، شهادتِ ایمان اوست،
سادگی، شهادتِ نجابتاش،
شهامت، شهادتِ رسالتاش،
و این همه، گسترهیِ بیامانِ خشم را به صد تازیانه ویرانمیکند.
مرد!
چشمِ ما با خاطرهیِ واژگانِ او بیدار است،
اگر حلقههایِ زنجیرـاش به شمارهیِ آنها باشد،
به انتظارِ بازگشتِ اواین روزگارِ تلخ را میگذرانیم،
تردیدی نیست،
قاطعیتِ وجودِ او بارِ دیگر خورشید را به نظاره خواهدنشست،
چرا که ما و او
اسمِ اعظمِ آزادی را تا صبحِ بیدارییِ وجدانهایِ ناداورانِ بیداد تکرار خواهیمکرد.

* عنوانِ نوشته برگرفته از شعری از احمد شاملو، مجموعه شعرِ شکفتن در مه
پینوشت: دیدن احمد عزیز با این شکل، آتش به دلم زد. ببینید بین دادگاه اول و دوم چه بر او رفته که چنین شده است. لعنت بر ستمکاران...
پینوشت: نیکآهنگ کوثر هم اینجا از احمد گفتهاست و خواسته تا برایاش دعاکنیم. پس همه با هم آزادی او و دیگر یاران دربند را بخواهیم.


ديدگاه خود را بگذاريد:
نشاني اي-ميل شما لازماست، اما نمايشدادهنميشود.
می توانید از تگ های HTML استفاده کنید.